سامانسامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

سامان،هدیه الهی

جشن سیسمونی

سلام نفسم امروز میخوام برات از جشن سیسمونی عکس بزارم. هشت ماهه تو رو باردار بودم که مهمونی دادیم .   خیلی خسته شدم ولی بابای هم خیلی کمکم کرد.اینو بهت بگم تو بارداریم  بابات نمی ذاشت دست به سیاه وسفید بزنم خیلی هوامو داشت قربونش برم .   عکسا تو ادامه مطلب منتظرتونه.   ...
28 فروردين 1391

عکسای سونوگرافی

سلام تاج سرم.خوبی خوشکلم؟ اولین پستمو که خودم مینویسم رو میخوام با عکسای سونو گرافی 3 بعدیم شروع کنم. راسی تقریبا تو ماه ششم بارداری بودم که انجام دادم این سونو رو. موقع سونو بابایی هم باهام اومد تو اطاق .کلی ذوقیده بود .دکتر که اعضای بدنتو نشونمون میداد بابایی یه لحظه هم نبود که نخنده.دستمو همش فشار میداد. ببین مامان و بابا چقدر منتظرت بودن که طاقت نداشتنو  رفتن سونو 3 بعدی تا زودتر ببیننت. وقتی هم که همه عکسای سونورو میدین میگفتن فتوکپی مامانی.منم کلی میذوقیدم. میریم سراغ عکسا: ...
24 فروردين 1391

اولین دکتر سامانی

سلام نازنینم دیروز من وبابا ،خاله وجیهه وعمو حسین وپسرخاله ات فرهاد رفتیم یزد. آخه خاله می خواست فرهاد رو ببره پیش دکترتغذیه ،من وبابا هم تصمیم گرفتیم که تو روهم ببریم یه چکاپی بشی. وقتی رفتیم تو اتاق آقای دکتر اول فرهاد رو دید وقتی می خواست که تو رو ببینه گفت لباستو در بیاریم،پسرخاله ات ترسیده بود و تو چشاش اشک جمع شده بود فکر می کرد که دکتر می خواد آمپولت بزنه آخه خیلی دوست داره.  خلاصه دکتر شما رودید وگفت همه چیت خدا روشکر عالیه .بعد یه کتاب و دو تا cd تغذیه داد که بخونم وعمل کنم تا پسر مثل دسته گلم سوء تغذیه نگیره. اینم از اولین دکتر سامانی. ...
24 فروردين 1391

اولین عید سامانی

سلام ،پسرِ خاله   خوبی خاله؟اولین عید نوروزت مبارک.ایشالا زود زود بزرگ بشی و مَرد بشی واسه خودت مثه امیرعلیه من. ایشالا امسال سال خوبی هم برا خودت هم برا مامان و بابات باشه. قبل سال نو هم که بابات رفته بود مشهد،فکر کنم دیگه برگشته باشه و برات کلی هم سوغاتی آورده باشه. سامانی قراره مامانت بیاد خونه ما تا بهش یاد بدم چجوری مدیریت کنه وبلاگت رو .پس تا اونروز که مامانت برات بنویسه بای. ...
20 فروردين 1391
1